پیام مازند

آخرين مطالب

یادداشت/

مادرانه‌های یک فعال رسانه‌ای در مازندران! مقالات

مادرانه‌های یک فعال رسانه‌ای در مازندران!

  بزرگنمايي:

پیام مازند -
روزی که چشم‌هایم به این دنیای پر از رمز و راز باز شد نگاه مهربانی آن چنان مجذوبم کرد که دیگر نتوانستم چشم از آن دو گوی عشق بی حد بردارم،گویی فرشته ای به روی زمین برای من هبوط کرده تا مرا از شیره جانش سیراب کند، تا با مهربانی و ایثار بی اندازه اش ذره ذره بالیدنم را با شوق به تماشا بنشیند.
گرمای وجودش در سردترین لحظات زندگی به من امید بودن می داد و چادر نمازش انگار قطعه ای از بهشت برین بر روی زمین بود، کودکانه های من در این بهشت گم می شد زمانی که مرا در آغوش می گرفت.
من دختری از تبار باران با شاخه ای گل سرخ به دیدارت می آیم و برای بوسه زدن به دست های مهربانت تا کمر خم می شوم؛ آخر می دانم بهشت زیر پای توست.
مهربانی و محبت دو چیز جدا نشدنی از توست،مادرم هنوز با هوای تو نفس می کشم و بدون حضورت ثانیه ای خوش ندارم و نخواهم داشت حتی زمانی که برایم از زندگی و عشق و مرد رویاها سخن گفتی،آن زمان که چرخش زندگی مرا از تو دور کرد باز هم حس حضور گرمت مهمان خانه دلم بود و نصایحت راهگشای زندگی ام...و من هنوز علت عشق تو به خودم را درنیافته بودم...
اولین جرقه های عشق مادری زمانی در من رقم خورد که خود مادرشدم و حال، حال تو را میفهمم،من حال مادری با دو فرزند که تمام وجودم را برای فرزندانم می دهم همان گونه که تو فرشته زمینی ام تمام وجودت را برایم گذاشتی.
عشق مادری از من، دخترکی با شیطنت های فراوان که تنها به فکر خواسته های خود بود، زنی ساخته سرشار از عاطفه و اکنون به راز رمزآلودترین حس دنیا دست یافته ام...
زمانی که مادر می شوی تکه ای از روح خدا در تو دمیده می شود و این عشق که در رگ های تو جاریست و قلبی که سراسر برای فرزندت می تپد از منبع لایزال الهی سرچشمه می گیرد...
و این است که مادر،مادر است که عشق و ایثار مادر تمام نشدنی است...
مادرانه‌های من!
وقتی نام تو رو صدا میزنم تمام جانم لبریز عشقت می شود؛ ناخوادآگاه چشمانم با صدای تو برق میزند و تمام تنم گرم می شود؛ از شیره جان خود برای بزرگ کردنم گذاشتی و من امروز چگونه مدیون تو نباشم؛ آری آری مادر با توام تویی که تمام جان منی.
تا زمانی که خود مادر نشده بودم به خوبی درک نمی‌کردم که چرا هر وقت صدا زدم مادر گفتی جانم اما امروز با وجود فرزندانم عاشقانه تر تو را صدا میزنم مادر و تو جانانه تر می گویی جانم؛ عشق به تو بهترین و تنهاترین عشقی است که می‌شود باور کرد.
بچه که بودم دلم به گرفتن گوشه چادر مادرم و رفتن به بیرون خوش بود و حالا که بزرگ شدم دلم به گرفتن گوشه چادر مادر و گریه کردن از دوری و دلتنگیش خوش است؛ امروز با شاخه ای گل سرخ به دیدارت می آیم و برای بوسه زدن به دست های مهربانت تا کمر خم می شوم؛ آخر می دانم بهشت زیر پای توست.
مهربانی و محبت دو چیز جدا نشدنی از من است
در خانواده ای 5 نفره به دنیا آمدم، تنها دختر خانواده و دو برادر دارم، کودکی من با داشتن خانواده‌ای از قشر متوسط جامعه همانند کودکان هم سن و سال خودم گذشت، پدرم، معلم و مادرم خانه‌دار.
دوران ابتدایی و راهنمایی با نمرات عالی گذشت و وارد نوجوانی و دبیرستان شدم، 15 سالگی برای دختر در دوران ما پر از غرور بود، آن روزها برای خود خانمی شدم و زمان آن رسید تا در کنار مدرسه و تحصیل از مادر، خیاطی، قلاب بافی، بافتنی، آشپزی را بیاموزم.
فکر و ذهنم درگیر مدرسه و کارهای مورد علاقه ام می گذشت، آنقدر غرق رویاهای کودکی بودم که متوجه نمی شدم قرار است مسائل مهم دیگری در زندگی برای من رخ دهد، دختری که شیطنت هنوز هم جزئی از پنهان زندگی اوست.
با وجود و هوای مادر نفس می کشم و بدون حضورش هنوز هم ثانیه ای خوش ندارم و نخواهم داشت، مادر تمام جوانی خود را همانند سایر مادران سرزمینم برای فرزندانش فداکاری کرد آنوقت ها تصویر یا فهم درستی از این واقعیت زندگی نداشتم.
من و کودک همسری؛ رنجی که بی پایان است
15 سالگی رو به پایان بود و زمزمه هایی از سوی پدر به گوشم می رسید، جر و بحث هایی که مادر سعی می کرد من باخبر نباشم؛ بی خبر از آن که می‌شندیم و در تنهایی می گریستم، از سرنوشت خودم و مهم تر دوری از مادر چیزی که روزی برای تمام دختران اتفاق خواهد افتاد.
پدر کم کم و با حوصله به من فهماند که باید تصمیم جدی برای زندگی من بگیرد و قرار نیست در این تصمیم سهمی داشته باشم، با ترس کنار مادرم رفتم و او هم با حوصله شرایط را برای من توضیح داد.
صبح یک روز پنجشنبه بارانی...!
بله؛ آن چه شنیدم واقعیت داشت و پدر با وجود گریه های من تصمیمش را گرفته بود، صبح یک روز پنجشنبه بارانی 19 سال پیش، سر سفر عقد کنار همسرم نشستم تا از آن به بعد به خانم خانه تبدیل بشوم. دختری که تمام دغدغه اش دوچرخه سواری، کتاب خواندن و شیطنت بود، از امروز خانم خانه شد.
زندگی من با تمام دغدغه هایش آغاز شد، قرار بود دیگر شیطنت نکنم و به اندازه یک خانم 30 ساله رفتار کنم، پذیرای مهمان در منزل باشم و با خانواده همسرم زندگی کنم، روزها و سال های اول زندگی برای اینکه با شرایط کنار بیایم بسیار سخت گذشت و فقط توانستم دیپلم بگیرم.
مادر شدن...!
پس از دوسال، فرزند اولم به دنیا آمد، مادر شدن زیباترین لذت زندگی یک زن است و آنجا بود که پس از آن عاشقانه تر مادر را پرستیدم، آنقدر لحظه ها و ثانیه ها شیرین بود که نفهمیدم چه طور مرد کوچکم را برای پیش دبستانی حاضر کردم.
طی این سال ها تنها حامی زندگیم مادر و همسر بودند، پس از رفتن فرزندم به مدرسه، با حمایت همسرم تحصیلاتم را آغاز کردم و از همان ترم اول به دنبال کاری مطابق را رشته تحصیلی خود بودم.
با پیشنهاد استاد خوبم کار خبر و خبرنگاری را آغاز کردم و در تحصیلاتم نیز پس از کارشناسی با رتبه برتر و باز هم حمایت های مادر و همسرم موفق به گرفتن کارشناسی ارشد شدم.
حس خوب مادری و تداوم فعالیت علمی و اجتماعی...
امروز با وجود داشتن 2 فرزند و شرایط سخت زندگی با تمام وجود تلاش می کنم مادر خوبی برای فرزندام باشم و پس از آن به فکر ادامه تحصیل بوده و عاشقانه فعالیت در عرصه رسانه را ادامه می دهم.
خبرنگاری؛ شغلی سخت و دشوار، که با روح و جسم انسان، توامان در ارتباط است، در حالیکه دنیای امروز، فضای رسانه و تغییر گسترده و آنی مدیا شده است، اگر به روز نباشید، از غافله جا می مانید و این امر، وظیفه من را سنگین‌تر می‌کند، اما نگاه من به رسانه، صرفا کسب درآمد نیست که اگر اینگونه باشد، متضرر خواهم شد، من خود را مادری رسانه‌ای برای فرزندانم به عنوان مخاطب می‌دانم. مادری که همانند رسانه رسالت زینبی باید برای فرزندانش ایفا کند و راه و روش زندگی را با هشدارها و توصیه‌ها در کنار راهنمایی‌های به موقع به آنها بیاموزد.
انتهای پیام





نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

ساير مطالب

چرا برخی از کودکان لکنت زبان می گیرند؟

غرق شدن در گرداب فضای مجازی به چه قیمتی؟!

خانه به دوشی بیماران ام اس/ سالانه 40 بیمار در آمل افزوده می شود

جای خالی تدبیر و مسئولیت در گردشگری های نوپدید مازندران

میراث خواران ، چابکتر از میراث داران

مشکل سوخت کشاورزی در بهشهر ؛ از کندی ثبت سامانه تا چاههای غیرمجاز

ساخت و سازهای افسار گسیخته در روستاهای رامسر، عامل توسعه یا نابودی؟

همیشه رد پای یک دوست در میان است!

هنجارشکنی در سد لفور تا بازداشت عاملین نابهنجاری

تور زیرزمینی در اعماق معدن/از دنیای رنگارنگ جنگل‌ تا جهان معادن

سایه بختک حاشیه نشینی بر سر نوشهر/ جلوی سیل مهاجرت را بگیرید!

مهارت در گوش دادن؛ راهکاری موثر برای برقراری ارتباطات با دیگران

موجی نو از سد معبرها؛ انتخاب سلیقه ای جمع آوری معابر عمومی در تنکابن!

فشار خون ، قاتل خاموش اما قابل کنترل

نشان یونسکو بر پیشانی هنرهای سنتی/ گلیمچه جهانی زیر پای دلالان

سرریز فاضلاب ها و مساله شنا در دریای خزر

کتب درسی و محیط زیستی که نیست

حال ناخوش واحدهای تولیدی در سوادکوه/ کارگرانی که بیکار شدند

دوران نوجوانی دختران چگونه می گذرد؟

توقف قطار گردشگری مازندران در ایستگاه مخالفت‌ها

هویت مازندران در محاصره حفر چاه های غیر مجاز/ گنجی در کار نیست

اعتیاد و عوامل موثر در آن

نوای «الغوث الغوث »در دیار علویان پیچید

امواج کشنده خزر در مسیر رام شدن

آزادی به شرط گلریزان/ نیازمندانی که یاری خیران را می طلبند

گنحینه هایی غریب در سپهر گردشگری مازندران

زنان در پی اثبات خود در دنیای مردانه؟!

دامداری صنعتی مهمان ناخوانده روستای توبن!

قطع سالانه 50 هزار اصله درخت در مازندران/متهم تراشی جالب یک شورا

بودجه فرهنگی دانشگاه ها یا وعده های سرخرمن؟!

جای خالی بهار نارنج در سپهر گردشگری مازندران

خزر؛ فاضلاب شده است؟!

سر چشمه احساس ناامنی اجتماعی زنان در جامعه کجاست؟

نقش حجاب در امنیت و آرامش روانی

دام هایی که می گویند هست اما نیست!

زخمِ نگرش های غلط بر پیکر بیماران خاص

بازگشت خاموش برندهای تقلبی خارجی به مازندران

کارگران مشغول کار نیستند/ زخم «خصولتی» بر اندام نساجی و خزر خز

همیشه پای یک انسان در میان است

«ورف چال»؛ تجربه 600 ساله مدیریت روستایی

بلوغ شورا، شاید وقتی دیگر

جنب و جوش آبزی پروری مازندران در سیلاب بهاری

سیل، سیل است چه فرقی می‌کند...

پرواز دوباره زنبورداری ییلاقی در مازندران از خاکستر سیل

جادوی رنگ ها در « مرداب هسل»

مزرعه ای هزاررنگ در اتاق چندمتری/ جشنواره صیفی جات در تنکابن

سدهای مازندران نمی شکند/ سرریز شدن سدها و پایان خشکی تالاب

مجمه وری ؛ جشن متفاوت برای میلاد عدالت

دعا سپری محکم در برابر سیل مشکلات

ضرورت شناسایی کانون های بحرانی سیل در غرب مازندران